تازه از راه رسيده بود. راه زيادي را براي زيارت مولايش طي كرده بود اما شوق زيارت خستگي را از تن و جانش ربوده بود. با خود انديشيد كه براي استراحت و تجديد غسل و وضو به مسافر خانه اي برود. دست در خور جينش برد كه متوجه شد همه ي پولش مفقود شده است. رنگ از رخش پريد ." حالا در اين شهر غريب چه كنم .يا غريب الغربا خودت به فريادم برس". آشفته و پريشان با مولايش نجوا ميكرد تا به صحن مطهر آقا علي ابن موسي الرضا(ع) رسيد
چشمش كه به گنبد طلايي مولا خورد تمام غصه هايش را فراموش كرد . براي لحظه اي همان جا ايستاد و غرق در آن همه ، شكوه با چشماني گريان سراسر وجودش از عشق و ايمان لبريز شد...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 دی1382ساعت 19:2 توسط ..::محمد علی::..
|