|
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود
|
جان اسیر دل،
دل اسیر دوست،
دوست چه میداند،
دل اسیر اوست..؟

اگر تو را نداشتيم، با چه كسي مي توانستيم به اين خوبي و آساني،سخن بگوييم؟
خدا تو را براي ما نگه دارد كه پيش مايي و ما درد دل هاي روزها و ماه ها را جمع مي كنيم و سالي يكبار هم كه شده ، به سراغت مي آييم و سفره دل باز مي كنيم و داستان يك ساله مي گوييم.
خدا تو را از ما نگيرد كه خوب به قصه ها و غصه هايمان گوش مي كني ، دستمان را مي گيري، ياريمان مي كني و با دست پر روانهي شهر و ديارمان مي سازي.
گاه قرض هايمان به دست تو ادا مي شود. گاه بيماري هايمان با نفس مسيحايي تو شفا مي يابد و گاه بغض ها و غم هايي كه سخت راه گلو را بسته است،با لبخند تو آب مي شود و آسودگي و رضايت جايش را مي گيرد.
چه خانه هاي كوچك و نقلي كه سرپناهمان شدو آنها را از تو داريم. چقدر آرزوهاي دست نيافتني كه دعاي طلبش در بارگاه تو،به اجابت رسيد.راستي چه دلِ نازك و مهرباني داري كه اشك هاي اندك ما را هم تحمل نمي كند،مي لرزد و از خدا مي خواهد تا همه چيز درست شود.
خدا تو را از ما نگيرد كه پيش مايي و مي شود راحت به سراغت آمد.كنار تو آمدن نه گذرنامه مي خواهد،نه عوارض خروج،و اولويت پنجاه و سوم!كسي براي آمدن پيش تو ممنوع الخروج نيست. مي شود صبح به قصد ديدار تو بيرون آمد و شب در كنار تو نشست و درد دل كرد. مي شود حتي مثل قديمي ها با پاي پياده كوير را كوبيد و به تو رسيد. به صحن و سرايي كه وقتي پا به آستانه اش مي رسد، حسي آشنا سراپاي ما را مي گيرد. گويي ديگر غريبه نيستيم. همه جايش را مي شناسيم. از آنجا مثل خانه پدر بزرگ، بوي آشنايي و محبت مي آيد. آن هايي كه مي آيند و مي روند نيز آشنايند.گويي جايي دور يا نزديك ، همه آن ها را ديده ايم. اين چنين است كه حرف هاي ناگفته به زبان مي آيد.
خدا تو را براي ما نگه دارد كه اينچنين مهرباني. خدا ما را ببخشد كه بي معرفتيم؛ زيرا تو را داريم و باز هم چشم به درهاي ديگر دوخته ايم؛
يا علي بن موسي الرضا (ع).