|
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود
|

هر چه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم
سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن

آب زنيد راه را، هين که نگار می رسد
مژده دهيد باغ را، بوی بهار می رسد
راه دهيد يار را، آن مه ده چهار را
کز رخ نور بخش او، نور نثار می رسد
چاک شده ست آسمان،غلغله ای ست در جهان
عنبر و مشک می دمد، سنجق يار می رسد
رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد
غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد
تير روانه می رود، سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ايم پس، شه ز شکار می رسد
باغ سلام می کند، سرو قيام می کند
سبزه پياده می رود، غنچه سوار می رسد